بخشی از خاطرات یک افسر بلندپایه هیتلر از واپسین روزهای او


۱۹۴۵ برلین. بخش یکم.

آسمان ستاره باران است. با چراغهای خاموش از میان برلین تاریک رد میشویم. از کنار خرابه هایی که انتها ندارند. خیابان به خیابان، اثری از زندگی نیست. کوچکترین نوری به چشم نمیخورد. تاریکی غیر قابل باور شهر بیشتر به صحنه پردازی دنیای اشباح شبیه است، خانه های خرابه سر به فلک کشیده اند. انگار نه انگار که اینجا یک شهر چند میلیونی با چراغانی خیابانهایش، پنجره های زیبایش و انسانهای شیک پوشش، وجود داشت.

من و فرمانده ارتش بسمت کاخ صدراعظم، هیتلر در راهیم. در پارکینگ توسط نگهبان، پس از چک امنیتی بسمت درب اصلی هدایت و آنجا به نگهبان دیگری از سوی اس اس تحویل داده میشویم. بمانند هر شب، فرماندهان ارتش با هیتلر نشست «موقعیت» دارند. بخشی از کاخ ویران شده که با دیوار چوبی پنهان نگهداشته شده اند. پس از گذر از چندین پست بازرسی اس اس، در آخرین بازرسی، سلاحهایمان را تحویل میدهیم.

در اتاق انتظار هیملر، دونیتس، گورینگ و فرماندهان لشکر جنوب، غرب و شرق نشسته اند. به اتاق هیتلر هدایت میشویم. فرمانده ارتش گودریان، با هیتلر درباره من سخن میگوید. بسوی هیتلر میرویم. نگاهش ژرف است و دست راستش را بسوی من دراز میکند. او هیتلری قدرتمندی نیست که خلق آلمان از سالهای پیش بیاد دارد. دستانش بدون قدرت و نرمند بدون هیچگونه احساسی. سرش به آرامی تکان میخورد. دست چپ او به پایین افتاده و شدیدا میلرزد. چشمانش بطور غیر طبیعی شعله ورند. چهره، حلقه دور چشمانش، نشانگر خستگی شدید و سوخته شدن انرژی اش هستند.

ژنرالهای ارتش و فرماندهان یکی پس از دیگری گزارش جبهه جنگ را برای او بازگو میکنند. او خمیده روی میز بزرگ کار، که نقشه های جنگی روی آن قرار میگیرند، در سکوت مطلق به آنها گوش فرا میدهد. ژنرال گواردین برای چندمین بار از حمله نیروهای روسی در ۱۲ ژانویه خبر میدهد. ولی هیتلر بلند میگوید: این یک بلوف خیلی احمقانه است. من کارتهای نظامی را جمع آوری و بهمراه وی اتاق را ترک میکنیم…. ادامه دارد.

مجتبی واحدی، موسوی، کروبی، پهلوی، بنی صدر، نیروهای چپ، مجاهدین و همبستگی ملی


ما ایرانیان همیشه واپسگرا بودیم. یا خواب دوران صدر اسلام سبز را دیده ایم و یا دوران چندهزار سال پیش کورش کبیر. نه به این رسیده اییم و نه به آن. شاید هم بخاطر اینکه هیچکدامشان پاسخی برای دنیای امروزی نبوده و نیستند.

نه ارتجاع آخوندی که به دروغ تبلیغ «اسلام عزیز» را میکند و همه مخالفان را بر سر دار میکشد و نه پادشاهی یک تن بر امور میهن در جهان امروز پاسخگوی نیازهای مدرن مردمی است.

مجتنی واحدی در گفتگوی بالاترین به نکاتی اشاره کرد که میتواند آغازی برای گفتگوی همه گروههای خواستار یک سیستم حکومتی همه گرا و دمکراتیک در ایران آینده باشد. حکومتی که در آن نه نماینده خداوند بر روی زمین داریم و نه چوپانی برای گوسپندان زمینی. 

باید که به آینده نگریست و حال را نجات داد. باید که گذشته را به آیندگان واگذاریم و امروز را خود بسازیم. باید که همه دست در دست هم نهاده و با تشکیل شورایی مشتکل از همه نیروها برای سرنگونی حکومت پلید آخوندی متحد شویم. از جنبش سبز گرفته تا آقای پهلوی و مجاهدین و نیروهای چپ. 

میتوانیم و باید این همبستگی را از همین بالاترین، همانگونه که دوستان پیشنهاد کرده اند آغاز کنیم. بالاترین هم میتواند بجای بستن فله ایی کاربران غیر سبز، کاتالیزوری برای این امر شود. همه وحشت رژیم و مزدوران سایبری آن نیز از همین است. پاشنه آشیل حکومت آخوندی، اتحاد است اتحاد است اتحاد.

سخنرانی برای مردگان


آخوند سه شغل اصلی دارد، یک) لحظه تولد، بهنگام ازدواج و گذاشتن در قبر. این دکان منحصر به آخوندهای اسلام عزیز نیست. اصلا آنها هم این مغازه سه نبش را باز نکردند. بلکه کپی برداری از ملاهای دیگر ادیان است.

خمینی در بدو ورودش به تهران، بجای برگزاری سخنرانی برای قشر آگاه جامعه و نوک پیکان انقلاب، دانشجویان کشور و سخنرانی در دانشگاه تهران، به قبرستان رفت. خمینی که رهبری انقلاب را به او هدیه کرده بودند، بجای اعلام برنامه کشور و آینده، بر سر قبر رفت و سخنانی گفت که همه آخوندها از بر هستند. روضه برای مردگان! آنها هم که آنجا رفته بودند گریه کردند. ایکاش که جملگی همانجا میماندند و کشور ما را در همه زمینه ها اینچنین به دوران بشر اولیه نمیبردند.

اصلاح طلب واقعی ، اصلاح طلب قلابی


اصلاح طلب قلابی، پارازیتی است که شعارهای مردم را بدون کمترین اعتقاد به آن تکرار میکنه، ولی روز روزش از صدور حکم سرکوب هیچ ابایی نداره. با همه برای رسیدن به قدرت لاس میزنه و برای همه عشوه میاد، از رهبر ارتجاع گرفته تا «شیطان بزرگ». برای مشارکت در قدرت شعارهای توخالی میده و به کمتر از کمتر هم راضیه. تنها دلخوشی اش قرار گرفتن جلوی میکرفن است و خبری از او در روزنامه. موفقیت اصلاح طلب قلابی تنها به ادامه حکومت جور یاری میرسانه.

اصلاح طلب واقعی از روی اعتقاد قلبی حرکت میکنه، خواسته هایی داره که حاضره برای آن حبس بکشه. زندون بره، شکنجه بشه. جریانهای انقلابی را نه بر بلکه در راستای حرکت خودش میدونه و از آنها برای پیشبرد اهدافش بهره میجویه. تن به ذلت توبه و نامه فدایت شوم به رهبر ارتجاع نمیده و برای همین ایستادگی اش ستایش میشه. موفقیت اصلاح طلب واقعی خواه یا نا خواه ره به سرنگونی تام و تمام رژیم میبره.