غرب، حقوق بشر و سرنگونی رژیم


نخستین فردی که پرونده نقض حقوق بشر رژیم در خارج را گشود، مسعود رجوی بود که در دیدار با خبرنگاران بیگانه در پاریس، تصاویر کشته شدگان  از سوی حکومت را در دست گرفت. با تلاش کاظم رجوی | وی اولین نمایندهٔ ایران در مقر سازمان ملل متحد در ژنو پس از انقلاب ۱۳۵۷|  روند محکوم کردن جمهوری اسلامی در نهادهای بین المللی شکل گرفت. از آنهنگام تا کنون، کشورهای عضو سازمان ملل متحد، همچنین نهادهای حقوق بشری و سندیکاهای کارگری تا احزاب سیاسی و پارلمانهای بسیاری از کشورهای جهان، سرکوب بی امان ملت ایران را محکوم کرده اند.
کاظم رجوی با یاری سعید شاهسوندی  | فروغ جاویدان زخمی و تسلیم دشمن شد و به همکاری با وزارت اطلاعات برای دستگیری فعالان سیاسی بویژه در شیراز دست زد|  در تاریخ ٢٤ آوریل ١٩٩٠در نزدیکی خانه‌اش در کوپه در استان فود دقایقی قبل‌از ظهر هدف ٦ گلوله قرار گرفت و در دم جان سپرد.| نگاه شود به حکم دستگیری بین المللی علیه فلاحیان | همین سعید شاهسوندی مشهور به شاگرد جلاد  بود که به رژیم خط «برگرداندن برگ حقوق بشر» را به رژیم داد. رژیم نیز به اتهام نقض حقوق بشر از سوی مخالفین اش دست زد و آقای شاهسوندی را با سلام و صلوات به هامبورگ، آلمان فرستاد تا در فروشگاه «بهار» به تبلیغ «خط بازگشت به ایران بپردازد.
کمی از موضوع دور شدیم. ولی نمیتوان نقض حقوق بشر رژیم آخوندی را یادآوری کرد بدون آنکه از کاظم رجوی که در این راه به قتل رسید نام نبرد.
بهر رو، از آنهگام تا کنون، رژیم بیش از پنجاه بار در مجمع عمومی سازمان ملل متحد محکوم شده است. واقعیت اینست که این رژیم نافش را با نقض حقوق بشر بسته اند. روزی نبوده که در میهن ما، فردی اعدام، شکنجه، تجاوز.. نشده باشد. نقطه ثقل سیاست خارجی اپوزیسیون ایران نیز همین است.  باید که از افشای جنایتهای رژیم ایران علیه ملت مان لحظه ایی غافل نشد.
با اینهمه، بنا به تجربه نزدیک به سه دهه زندگی در خارج از کشور و شناخت خوب از فرهنگ غربیان، گمان بر این دارم که باید چشم انداز و نقطه ثقل سیاست خارجی اپوزیسیون جای دیگری باشد. چرا که علیرغم همدردی ملتهای متمدن غرب با ملت ایران، آنها بشدت توازن قوایی هستند. باید که تصویر ایرانی آباد و آزاد و صلح جو را برای آنها روشن ساخت. باید که تاکید کرد که ملت ما، دارای فرهنگی غنی، متمدن و صلح جو هستند که هیچ مخرج مشترکی با رژیم فعلی نداشته و اکثریت قاطع آن خواستار پیوستن به جامعه بین المللی است. باید که مشخص ساخت ملت ما خواستار دوستی با دو ملت اسراییل و فلسطین است. باید گفت که هیچ خصومتی با کشورهای عربی نداشته و همزیستی مسالمت آمیز با آنان هدفش میباشد. در یک کلام، باید بر خطوط سیاسی بیشتر و بیشتر تاکید کرد. به امید سرنگونی رژیم ضد بشری آخوندی

گروگان گیری و دزدیدن پدر یکی از وبلاگ نویسان توسط وزارت اطلاعات


کانون وبلاگ نویسان ایران، به نمایندگی از طرف جامعه وبلاگ نویسان ایرانی، اقدام اخیر وزارت اطلاعات، در ربودن پدر آقای یاشار خامنه را محکوم می کند.

بدون شک شان حکومت، حتی حکومت های دیکتاتوری بالاتر از آن است که دست به چنین اقدامات زننده ای بزنند. پدر آقای یاشار خامنه، نه جرمی مرتکب شده و نه در اعمال پدرش نقشی داشت است. آزار او، مصداق بارز آدم ربایی و تروریسم حکومتی است.

این کار مصداق بارز نقض حقوق بشر، جنایت علیه بشریت است و حتی با قانون اساسی و دیگر قوانین جاری در جمهوری اسلامی نیز تناقض دارد.

کانون وبلاگ نویسان ایران، آقای خامنه ای و وزیر اطلاعات را مسئول این آدم ربایی  و حفظ سلامت پدر آقای یاشار خامنه می داند و مصرانه خواستار آزادی او هستیم.

کانون وبلاگ نویسان ایران

ناتو، فاشیزم ، ارتش آزادیبخش ملی‌ ایرانی‌


سربازان جوانی که برای ناتو علیه طالبان در افغانستان میجنگند، اغلب پس از مدتی‌ دچار سرخوردگی هستند. آنها نمی‌دانند برای چه میجنگند. افسران مافوق آنها نیز نمیتوانند آنها را به خوبی‌ توجیه کنند. نه آنها و نه جهان غرب آشنایی کافی با ایدئولوژی فاشیزم دینی ندارند. به همین خاطر، جنگ با این ایدئولوژی در توان جهان غرب نیست. همانگونه که شاهدیم، پس از سرنگونی یک دیکتاتور در کشورهای اسلامی، این مرتجعان هستند که به میدان میشتابند.برترین چاره ممکن در رابطه با فاشیزم دینی حاکم بر ایران، حمایت از اپوزیسیون ایران، و بازگرداندن سلاح‌های آنهاست. آنهایی که با جان و دل‌ به نبرد با آخوندیسم برخاسته اند و بیش از سی سال تجربه در این رابطه کسب کرده اند. برای همین، هیچ ملتی در جهان به خوبی ایرانیان از شناخت کافی دربارهٔ آخوند و انگیزه بی‌کران برای نبرد با او برخوردار نیست. این برترین گزینه هم برای میهن اشغال شده ما توسط فاشیزم دینی و هم برای جهان متمدن است.

تو فعلا بزن اینها رو لت و پار کن، اونا با من


ساک بزرگ سربازی اش رو روی شانه انداخته بود. با موهای از ته زده شده و قیافه شاداب و خسته اش،  یک شیشه آبجو در یک دست، و در دستان دیگرش سیگار داشت. همانطور که سیگاری برای من از پاکت در میاورد، با سلامی، به من تعارف کرد. من خسته کنار فروشگاهی ایستاده بودم. پرسید مشکلی داری؟ لبخند تلخی زدم و گفتم آری. برایم تعریف کرد که تازه به شهر برگشته و افغانستان بوده.
بهش گفتم ایرانی  هستم. میگفت ایرانیان و افغان باید خودشان برای خوشبختی شان تلاش کنند. ایرانیانی مثل من باید رژیم را سرنگون کنن.
گفتم که چند سال پیش سه میلیون تنها در تهرون به خیابون رفتن. سی و سه ساله که ملت ما داره توی این رژیم سرکوب میشه. صدوپنجاه هزار اعدامی داریم. با اینحال ملت ما دست از مبارزه نکشیده. تازه اپوزیسیون مسلح ما خلع سلاح شده. اونی که میتونست روز عاشورا وارد صحنه بشه از قبل خنثی شده بود. رهبران جنبش سبز هم بجای اینکه روز بعد از کودتا، یلسین وار روی تانک برن و سخنرانی کنن، حبس خونگی رو ترجیح دادن و مردم رو به تظاهرات سکوت و پشت کامپیوتر کشوندن. خب، رژیم چطوری میتونه سرنگون بشه. استراتژی سرنگونی داشت میوه میداد. تاکتیک همیشگی این بود که تظاهرات پیوسته مردم در شهرها صورت بگیره و رژیم کنترل شهر رو از دست بده و ارتش آزادی ضربه سرنگونی رو به رژیم وارد کنه . خب، وقتی که ملت رو به خونه میکشونند، وقتی که ارتش اش رو خلع سلاح و بمباران میکنن، چطوری سرنگون بشه، دوست من. حالا، بیاین یکبار برای همیشه از ملت ایران و اپوزیسیونش حمایت کنین، ببینین که چطوری ملت ما خودش رژیم رو سرنگون میکنه. آره، ما میتونیم رژیم رو سرنگون کنیم، فقط، لطف کنین اگه از ما حمایت نمیکنین، از سر راه ما برین کنار.

هیلاری کلینتون: دخالت دادن رژیم ایران در گروه تماس سوریه برای آمریکا مرز سرخ است


هیلاری کلینتون اعلام کرد: من در باره طرح و استراتژی کوفی عنان در مورد سوریه با وی دیدار و گفتگو کردم. مرز سرخ برای ما، دخالت دادن رژیم ایران است.
هیلاری کلینتون گفت، از نظر ما این یک خطای بزرگ خواهد بود، زیرا میدانیم رژیم ایران نه تنها از رژیم اسد حمایت میکند، بلکه بطور فعال این وضعیت را هدایت میکند، آنهم نه تنها ارتش آنرا بلکه شبه نظامیانی که به طور فرقه گرایانه ای وارد این درگیری ها شده اند.
وزیر خارجه آمریکا برای طرح کوفی عنان در سوریه یک سقف زمانی تعریف کرد و گفت: ما یک زمانبندی و محدوده زمانی داریم تا ببینیم آیا تلاشهای کوفی عنان میتواند موفقیت آمیز باشد یا نه. این محدوده، اواسط ژوئیه است، زمانیکه شورای امنیت باید تصمیم بگیرد آیا ماموریت ناظران را تمدید کند یا خیر. مطمئنا اگر هیچ پیشرفتی  تا آن موقع نباشد، بسیار مشکل خواهد بود این ماموریت را که بطور فزاینده ای برای ناظران خطرناک است، تمدید کرد.
هیلاری کلینتون به حمایت روسیه از رژیم اسد اشاره کرد و گفت: ما با روسها بر سر استمرار ارسال سلاح به سوریه مقابله کردیم. ما نگران گزارشهایی هستیم که هلی کوپتر های تهاجمی از روسیه به مقصد سوریه در راه است، اقدامی که درگیری ها را به طرز فجیعی شدت خواهد بخشید.
وزیر خارجه آمریکا در بخش دیگری از سخنان خود به اقدامات تروریستی رژیم آخوندی پرداخت و گفت: تلاشهای رژیم ایران برای گسترش نفوذ و مداخلاتش استمرار دارد. این رژیم از ترور به عنوان ابزار این کار، چه در نیمکره غربی و چه در شرق آسیا استفاده میکند. بنابراین تهدید واقعی است. ما با رژیمی سرو کار داریم که جاه طلبیهای سلطه جویانه در سردارد. آنهایی که در همسایگی نزدیک با رژیم ایران هستند کاملا با جاه طلبیهای آن  آشنایی  دارند و تلاش میکنند با آن مقابله کنند و جلوی این رژیم را بگیرند.
خانم کلینتون افزود: از سوی دیگر در داخل ایران اتقاقات زیادی در حال رخ دادن است، ما فشارها و تحریم ها را علیه این رژیم نگه داشته ایم. جهان نیز علیه تهدید اتمی آن متحد است. بنابراین آنچه که به رژیم ایران مربوط میشود، همچنان در بالاترین اولویت ما قرار دارد. حال خواهیم دید که در مذاکرات اتمی در مسکو چه نتیجه ای حاصل خواهد شد.
(  سایت وزارت خارجه آمریکا: ۲۳ خرداد ۱۳۹۱)

 

آدمهای دیگه


برای نخستین بار آرمشون را میدیدم. آرم رو گذاشتیم روی کاپوت ماشین و حلقه زدیم دورش. هرکدوممون هم علامتها رو یه جور میفهمیدیم. تا اینکه چندماه پس از انقلاب،  توی یک روز آفتابی اولین تظاهراتشون درست از وسط محل ما رد شد، اونهم تازه وسط بازی گل کوچیکمون! ما که  به ماشینها هم تا یا گل زده میشد و یا توپ پلاستیکی به  اوت نمیرفت، راه نمیدادیم براشون کنار رفتیم. دست خیلیهاشون چوب بلندی بود که آرم رو روش نصب کرده بودند. توی باد بهاری و زیر نور خورشید در دستان این آدمها، این آرمها  ابهت دیگه ایی داشتد. دلم میخواست برم پیش یکیشون و ازش بپرسم این آرم یعنی چی.
دیگه ندیدمشون تا اینکه یه روز صبح  توی مدرسه، پیش از مراسم صبحگاه مدرسه (از شاهنشه ما زنده بادا رسیده بودیم به ان جز ، ان جز ، که ما میخوندیم ان زدن ان زدن..) ، صبحها ورزش میکردند، منم قاطیشون میشدم بدون اینکه احتیاط ذاتی خودمو کنار بذارم. دوست بسیار عزیزم، که با اون چشمهای سبزش و موهای بلوندش بیشتر به جوانهای کشورهای نوردیک شبیه بود، منو پیش اونا برد. چند سال بعد دیگه ندیدمش. چرا، تنها یکبار از کنارش رد شدم. بچه محلهاش قبلن به من گفته بودن که زندانه. به آرامی از کنارش رد شدم. با دوستانش گفتگو میکرد. متوجه من شد ولی خودشو زد به اون راه. منم  رد شدم. توی دلم گفتم، خیلی خوشحالم که میبینمت. دلم میخواست برم بغلش بگیرم و گونه هاشو ببوسم. لبخند کوتاهی رد و بدل کردیم، گمان میکنم برق خوشحالی هم توی چشماش سو سو میزد.
برای اولین بار درست و حسابی توی خارج دیدمشون. رفتارشون، حرف زدن هاشون برای من خیلی ناآشنا ولی بطور ناباورانه ایی صمیمی بود. از تعارفهای معمول ما ایرونی ها حتی یه واژه هم نداشتند. یه جوری برخورد میکردن که انگار همیشه با هم دوست بودیم. من به واژه های برادر و خواهر آلرژی داشتم. هنوزشم یک مقداری مونده. بعدها متوجه شدم که براشون مثل آقا و خانومه. باهات چفت که بشن اسمتو صدا میزنن. واژهای مخصوص به خودشون رو داشتن.
یکبار شبانه باید میرفتیم به یه شهر دیگه/ ضبط ماشین خراب بود. خواهر مجاهدی همراه ما، همینطوری ضبط بزرگ دفترشون رو آورده و روی پاش گذاشته بود تا من نیمه شب توی رانندگی خوابم نره. هنوز سی دی نیومده بود. بعد از تموم شدن کاست، خودش یهو از خواب میپرید و نوار رو برمیگردوند. هر چی هم من بهش گفتم که نیازی بهش نیست، میگفت نه خوابت میره. بهش گفتم صدای خروپف چند نفر دیگر توی ماشین، هیچوقت چنین اجازه ایی رو به من نمیده. بلند خندید. گفتم خواهر اینجا بزن بزن مگه توی صحنه جنگ کسی خوابش میره. بعدها شیندم که زندانی بوده، شوهرش اعدام شده، از زمان دانشجویی با اونها عضوشون. اصلا در مورد خودش حرف نمیزند و منم هیچوقت نپرسیدم. بی هیچ گلایه ایی سه الی چهار ساعت در شبانه روز بیشتر استراحت نداشت. نمیدونم اینهمه انرژی رو از کجا میاورد.  حوصله و صبر زیادش میرفت توی اعصاب من. آنقدر صبر میکرد تا تو دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشی. منم بعضی وقتها مخصوصا کشش میدادم تا مرز اعصابشو تست کنم. آخرش هم دوباره اعصاب من بود که زیر دست و پا له شده بود.
همیشه میپرسید. ولی جوابهای بهترشو خودش داشت. چیزی که بلد نبود با دقت زیاد گوش میداد و از اینکه با موضوع تازه ایی آشنا شده خوشحالی توی صورتش برق میزد. بعضی وقتها دلم میخواست پاهای کوفته اش رو ببوسم. همه زندگیش توی یک چمدون مسافرتی جا میشد و گاهی وقتها غر میزد که خیلی بار همراش داره. منم فکر میکردم یا اون از کره مریخ اومده و یا سوار ماشین زمان شده و هزار سال برگشته عقب.