انتظار…


… نداشتم که همه خمینی را همان بینند که بود, شیطانی مجسم پچیده شده در عبا و عمامه. انتظار نداشتم که همه به مخالفت با او برخیزند. انتظار نداشتم که در خارج از ایران, ورود مرا با آغوش باز جشن بگیرند. انتظار نداشتم پدر و مادرم از دوری من رنج نبرند. انتظار نداشتم روزی سرزمین بیگانه,  با همه زرق و برقش را, به اندازه ایران دوست بدارم. انتظار نداشتم, نداری مرا درک کنند. انتظار نداشتم آرزوی بازگشت به میهنم را بفهمند. انتظار نداشتم شب را بخاطر بی خانمانی در خیابان سپری نکنم. انتظار نداشتم در این بی خان و مانی دوستی مرا به چای در خانه اش دعوت کند. انتظار نداشتم عشقم کمبود وقت و محبتم به او را درک کند. انتظار ندارم که بهنگام پس از سرنگونی فاشیزم دینی, ازگشت به میهنم, همه چیز به روال گذشته باشد, ولی میدانم که خاک ایران زمین همواره بارور خواهد ماند. چه من باشم چه نباشم..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s