حکومت خون


جنایت بنام دین

تصویر شاه توی کتابهای درسی دوره ابتدایی مان، نه آن سه صفحه نخست را نمیگم،  شاه، فرح و بعدش عکس ولیعهد. منظورم  اون عکسی که مشغول خواندن نماز بود، هست که هنوز در ذهنم نقش بسته. حتی برای من دانش آموز هضم دیدن آن عکس کمی دشوار بود. یک جوری با بقیه عکسها و تصاویری که از او در تلویزیون میدیدیم فرق داشت. شایدم از بچگی سکولار بودم و خودم خبر نداشتم، نمیدونم چرا اینجوری به این عکس خیره شدم.

توی در و همسایه ها، توی محل ما، کمتر اتفاق میافتاد که فردی بمیرد. بیشتر جشن برپا بود تا عزا. تنها تک و توک، اعلامیه فوتی، صدای بلندگوی مسجدی که زندگی آن دنیایی را جیغ میزد و آخوندی که فقط یا سر قبر میدیدمش یا موقع لبخند کریه اش موقع گفتن وکیلم، که توی همون جمله، ذهنی ترتیب عروس خانم رو میداد.
توی صبحگاه مدرسه، با خواندن سرود شاهنشه ما زنده بادا… یکبار شاه میامد و میرفت. کاری به کار ما نداشت. ما هم از تو چه پنهان روزگار خوشی داشتیم.بار دیگری که غافلگیرم کرد، وقتی بود که توی تلویزیون یکبار همه آخوندها رو صف کرد تا دستش را ببوسند. همه این گزارش خبری همین بود. آخوندها رو جز شاه، فردی آدم حساب نمیکرد.
وارد شدن این جنازه سیاسی پوسیده هندی زاده آخوند، همان و کشتار ۱۷ شهریور و آتش زدن سینمای رکس آبادان همان.
دو خاطره برایتون از ۱۷ شهریور میگم.
صبح بود که با چندتا از بچه محلها و برادر کوچکترم به آنجا رفتیم. مادر دوستمان آنجا بود. ولی مگه میشد توی اینهمه جمعیت پیداش کرد. میدان ژاله پر بود. شعار میدادند که مفهوم نبود. تا دم ورودی اداره برق توی خیابان آدم وایستاده بود. ما تلاش کردیم از طرف میدان خراسان وارد میدان شویم، نشد، برگشتیم دم اداره برق. همانجایی که عکس معروف ۱۷ شهریور کشته شدگان دم عکاسی که روبروی اداره برق بود، نشان میدهد. آخر تظاهرات توی خیابان، ریوهای ارتش ایستاده بودند. جلوی آنها یک جیپ فرماندهی. فرمانده بلندگوی کوچک دستی به دست، گفت که تظاهرکنندگان پنج دقیقه وقت دارند میدان را ترک کنند. صدایش حتی برای ما که در آن نزدیکی ایستاده بودیم، بسختی قابل شنیدن بود. فکر میکنم حداکثر ۵۰ نفر هم صدایش را نشنیدند. ریوهای ارتش از چهار طرف میدان را محاصره کرده بودند. با شروع تیراندازی ما فرار کردیم. فردی بر شانه من زد گفت نترس هوایی است، با گلوله ایی بر زمین خورد. من وارد شیار جوب پهن خیابان شده و با همراهان دویدیم. بعد از سوی خیابانهای فرعی به پشت تسلیحات ارتش در نزدیکی میدان رفتیم. دم در تسلیحات سربازان لاستیک آتش زده بودند تا میدان دیده نشود. هر چند لحظه نزدیک پایم جرقه ایی زده میشد. نمیدانستم چیست. بعدها فهمیدم که بسوی ما چند تن، حداکثر ده نفر، شلیک میشد. اولین لکه خون را همانجا دیدم.
دومین خاطره ۱۷ شهریور، مال دوستم هست. پدرش یکی از افسران ارتش شاه بود. در دوران تظاهراتها پیشنهاد فرماندهی ارتش را نپذیرفته بود. همان روز ۱۷ شهریور بهمراه او از خیابان ۱۷ شهریور رد میشد. بطرف افسر فرمانده رفته خودش را معرفی میکند. به او میگوید واقعا قصد داری بسوی این مردم شلیک کنی؟ نکن!
بعدها در جلوی دانشگاه تهران. در تظاهراتها تصاویری دست برخی بود که میگفتند در تظاهراتها کشته شدند. تصاویر وحشتناکی بودند که هنوز در خاطر من هست. سالها گذشت تا بفهمم چرا فیلمهای ترسناک بالای ۱۸ سال هستند.
دیگر به صدای گلوله در تظاهراتها عادت کرده بودیم. تا اینکه عده ایی لات بی سروپا به همراه مانتو پوشها، در صفهای جدا، با شعارهای الله اکبر وارد تظاهراتها شدند. قیام همگانی شد و آنها به لطف دولت فخیمه صاحب انقلاب شدند.
پیش از ورود خمینی، خیابانها تهران را که کمی تا قسمتی خونین شده بود شستند. زهی خیال باطل، زحمتی بی باطل، خود جناب قصاب. آقای خون آمده بود.
بعدش همانهایی که نخستین شعارها را دادند، همانهایی که در جلوی درب دانشگاه و خیابانهای فرعی اش تظاهرات میکردند.. مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه…بگو.. مرگ بر.. همانها از سوی لات ها با چاقو قمه و دشنه در همان روزهای نخست انقلاب کتک خوردند و خونشان بر زمین ریخته شد. بعدش تظاهرات سی خرداد مجاهدین شد. همه ما امیدوار بودیم، کلک خمینی کنده شود. وصله ناجوری بود. با اون صدای وحشتناکش. با اون لحجه دهاتیش. با اون پارسی هندی اش. با اون عربی مادر بزرگی.
سی خرداد شصت من رو به یاد ۱۷ شهریور انداخت. اگر ۱۷  شهریور حکومت شاه به نقطه بی بازگشتی برگشت، ۳۰ خرداد ۶۰ حکومت خمینی هم به این نقطه رسید. خودش هم میدونست. برا ی همین  توی کوچه ها، توی خیابانهای فرعی، توی میدانها، دستگیر میکردند، میبردند اعدام تا خونشان را بریزند.. جنگ با عراق هم که خدا رو شکر همینجوری خون میگرفت.
از آن روزهای تا حالا، یکروز نشده توی این وطن خون بیگناهان، خون ایرانیان میهن پرست، خون بهترین جوانان ما ریخته نشود.
وقتی به گذشته، به این سی و پنج ساله نگاه میکنم. فقط خون میبینم. خمینی برای من خون است . یک لکه بزرگ خون به گستردگی سراسر ایران. از رنگ قرمز متنفرم، از هر چی آخونده متنفرم.
تنها به این امید زنده ام، که این رژیم برچیده شود. میدونم که خون با خون میرود. حاضرم خون خودم را به این خون خواران بدهم تا میهن من از وجود نحس اینان پاک شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s