شگردهای پلید وزارت اطلاعات فاشیزم دینی


الو. الو سلام. حالت چطوره. صدایش گرفته انگار که چند روز پشت سر هم با وجود سرماخوردگی شدید گریه کرده است. میپرسد الاف که نیستم؟ با گروهک ها که کار نمیکنم؟ دنبال زندگی باشم و همسری و دکانی داشته باشم. نگرانم است. میگویم. هیچ ربطی به او و آنهایی که پشت خطند ندارد. چرا نه. با گروهک ها هم کار میکنم. امیدورام که این کثافتها بزودی سرنگون شوند. خط قطع میشود. با تعجب به گوشی نگاه میکنم. باورم نمیشود که بخودش اجازه داده در امور خصوصی من دخالت بکند. آنهم او. و اینگونه؟
خود من سالی یکبار هم با وجود عشق بیکرانم به آنها با خانواده در ایران تماس نداشتم. میدانستم که خط کنترل است. شماره من را دارند و همین تماس هم میتواند برای آنها دردسرساز باشد.
سالها بعد از آن که در کشور سوم دیدمش گفت که وزارت اطلاعات از طریق نامه او را خواسته بود. ازش پرسیده بودند که آیا فامیلی در خارج دارد که به دروغ پاسخ منفی داده بود. دوبار خواسته بودندش و هر دوبا کتک مفصلی به او زده بودند. نگفت که چه چیزهایی را درباره من به آنها اطلاع داده بود. تنها خواهش اش این بود که فکر آنها در ایران هم باشم. فکر نکنم که تنها هستم. پاسخ من همان بود که بود.
من نه عضوء این سازمان بودم و نه کاره ایی. یعنی رژیم حتی از فعالیت منهم وحشت دارد؟ از پیش میدانستم که رژیم به سراغ برخی از خانواده ها رفته و به آنها برای پاسیویته و بازگشت به میهن اسلامی! و دولت مهر و محبت و بخشش! فشار میاورد. آماده بودم که در هنگام چنین تماسی پاسخ مناسب بدهم. با اینهمه در هنگام تماس! باز هم خودم باورم نمیشد. راستش این موضوع را با فردی در میان نگذاشتم. ترسیدم که بلایی سرش بیاورند. دوستش داشتم. الان که این چند خط را مینویسم بخاطر این است که از ایران خارج شده. تماسی هم با او نداشته و تا رژیم هم هست نخواهم داشت. چرا که اطمینانی به او ندارم. نمیدانم چرا و چگونه به او اجازه خروج از ایران را دادند. این اواخری دو ماه زندان اوین بخاطر تلاش برای خروج از کشور آنهم قانونی! بود.
خانواده من، بجز پدرم که مصدقی و ملی بود، جملگی هواداران شاه بودند. همواره از گفتگو درباره مسایل سیاسی با آنها پرهیز میکردم. مگر اینکه مجبورم میکردند که دیدگاهم را بگویم. همیشه هم نتیجه را از پیش میدانستم. هیچگاه یاد نگرفتند که به نگرش من احترام بگذارند. همواره مشغول ارشاد من! بودند. با اینکه هواداران سلطنت بودند همان ادعاها و تبلیغات رژیم را بازپخش میکردند.
فردی که با تشکیلات مبارزی آنهم علیه یک حکومت فاشیزم دینی همکاری میکند متعلق به آن است. مال خودش نیست. تصمیمها جمعی است نه فردی. البته که هر لحظه میتواند از جمع جدا و به دنبال سرنوشت فردی خود برود. حداقل انتظارش از خانواده و فامیل اینست که به عقاید و تصمیم و اراده اش احترام بگذارند. مایه شرمساری وی نشوند. به دام وزارت اطلاعات رژیم نیافتند. این همه اتفاقهایی هستند که برای محمد اقبال در کمپ لیبرتی عراق دارای دو خواهر در فرانسه رخ داده است. معلوم است رژیمی که برای من هیچکاره این همه هزینه کرد و خانواده مرا تحت فشار گذاشت برای یک مجاهد در کمپ لیبرتی به چه پلیدیهایی دست نخواهد آویخت.

نامه محمد اقبال را اینجا بخوانید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s