جنگ روانی فاشیزم دینی


تبلیغ علیه نیروی برانداز و شیطان سازی این نیرو همواره بخشی از ابزارهای دیکتاتور ها هستند. اینگونه روشها، وقتی هدفمند مشترکا اجرا میشوند تا نیروی برانداز را بی ثبات و مزدوران خویش را بحرکت درآورند، جنگ روانی نامیده میشوند. یکی از اعضای چنین استراتژی، استفاده دروغین از رسانه های عمومی و تکنیکهای ارتباط جمعی است.
اهداف
مهمترین اهداف جنگ روانی خلاصه میشوند در:
– اراده و توانمندی دشمن برای جنگ را نابود کرد.
– دشمن را از نیروهای خودی و متحد، جدا و ایزوله کرد.
– امید پیروزی در میان نیروهای خودی و متحد و حمایت در میان مردم را برانگیخت.
ابزارها
– اصل جنگ روانی اجازه بهره وری از هر روشی برای تاثیرگذاری در دشمن را میدهد. از جمله این ابزارها:
– تبلیغ آشکار و پنهان
– جاسوسی، خرابکاری، تلاش برای متلاشی کردن هدف
– حملات آشکار و پنهان نظامی
– هرگونه شکل از فشار سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی
یکی از وظایف مهم جنگ روانی جمع آوری سیستماتیک اطلاعات و تجزیه و تحلیل دشمن میباشد. در جنگها معمولا بازپرسی از جداشدگان و استفاده از آنان علیه دشمن رایج است.
برداشتن و جلوگیری از دیوارهای حفاظتی برای زندان لیبرتی و حملات علیه رهبری مقاومت در یک راستا هستند. حال، به من بگویید، آیا آقایان ایرج مصداقی و همنشینان شیطان صفتش به آن مشغولند، بخشی از جنگ روانی فاشیزم دینی علیه مقاومت ایران هستند یا خیر؟

همسنگر، همپیمان، تا پایان


با خوشحالی پس از آخرین دریبم بسوی دروازه گل کوچک حریف دوان بودم که صدای صفیر گلوله ها، همه ما را میخکوب کرد.
به یکدیگر نگاه کردیم. سالهای شصت بود. کمی تا اندکی خوشحالی همراه با امید به هلاک شدن جلاد دیگر آزادی، هر شش تن مان، بدون گفتگو بسوی صدای گلوله ها دویدیم. حدس زدیم که صدای تیر از آخرین ایستگاه خط اتوبوسرانی میامد.
همان جا که باجه بلیط فروشی، آخر وقتها ته چک بلیطها را بدون حوصله کنار باجه اش میریخت. تا من آنها را جمع کرده، با مداد آرم شرکت واحد اتوبوسرانی تهران را کشیده و چند ریال از پول جیبی ام پس انداز کنم.
تازه به سر آن چهارراه رسیده بودیم که گله ایی از بسیجی های مسجد محل و کمیته ریخته بودند. مطمئن بودم اگر جملگی ریش نداشتند، در اشتیاق مطلق به دستگیری و کشتار، یکدیگر را خودی و اخوی ندانسته، بسوی هم تیراندازی میکردند.
چند لحظه ایی بیش نگذشته بود که بدون پرسشی و حتی برای بهانه هم شده، ورانداز کردن گستاخانه ایی از سوی گله مسلح، هر شش تنمان دستگیر و در صندلی عقب یک پیکان!، چپانده شدیم. پنجره اتوموبیل باز بود و میشنیدیم که با خوشحالی به هم میگفتند منافقین عملیات کرده را دستگیر کرده اند.
برای نخستین بار، پیرمرد بلیط فروش باجه اتوبوس را خارج از کابین اش دیدم که بسوی ما دوید و به سرگله گفت که ما بچه های همین محل هستیم و ما را میشناسد. کم کم، بستنی فروش و چند کاسب دیگر آمدند و دور ماشین را گرفتند تا ما آزاد نشدیم، صحنه را ترک نکردند.
نه ما و نه آنهایی که به دفاع از ما برخاستند، نمیدانستیم که در همان زمان، بر نوجوانان و جوانان ایرانی، آنهم بهترین ها و خوبترینهایشان، در زندانها و چوبکهای اعدام رژیم چه میرود.

بوزینه های سیاسی مزدور فاشیزم دینی، تا میتوانند به شبیه سازی رژیم و اپوزیسیونش اقدام کنند. شاید بتوانند با فریبکاری اقلیتی که آن روزها را تجربه نکرده را بفریبند، ولی نسل مرا هرگز!