برخورد نزدیک با نیروی سوم


باید از زیر قرآن رد شوم. عزیز، مادر دوم من، با چشمانی اشک آلود، کتاب را بالای سر من میگیرد. من حال و هوای دگر دارم. همان لحظه دلم برای همشان تنگ شده. ساک دستی ام را روی شانه میگذارم و خداحافظی میکنم. عزیز، کاسه آبی پشت پای من به زمین میریزد. در پاسخ لبخند من، میگوید برای اینکه هرچه زودتر برگردی.
همه مشغول زندگی عادیشان هستند. در دلم با آشنایان و دوستان محل خداحافظی میکنم.
دو تا از دوستان تازه ام، برای من از مجاهدین میگویند. دوتا پرسشی که در ساک کوچکم از ایران با هزار دشواری با خود به خارج آورده ام، روی میز میگذارم. توی دلم، میگویم که خدا کند پاسخ درستی بدهند تا من مجاهدین را نزدیکتر ببینم. گمان میکردم این دوتا پرسش تنها مال من است. در رادیو مجاهد که پدرم هر روز با انگشتانی چسبیده به پیچ موج، میگرفت، خبر ازدواج و رفتن به عراق را شنیده بودم. چرا عراق؟ چرا ازدواج؟
مجاهد مردی پشت میز نشسته بود. از ضرورت مبارزه سخن گفت و شرایط سیاسی کشور. من ذوق زده تنها گوش میدادم. هنوز سلسله عملیاتهای ارتش آزادیبخش ملی آغاز نشده بود.
در طی سالهای پس از آن «نخستین نشست خارج از کشوری من» با بسیاریشان آشنا شدم. در اوائل، از اینکه اینهمه شاداب و سرحال بودند، متعجب بودم. تا اینکه این روحیه را خودم گرفتم. انگار نه انگار، میرزمند. انگار نه انگار، با جانورانی در چنگند که جهان از آنها هراس دارد. انگار نه انگار که رژیم روزانه از آنها میکشد. چه دلاوران بی همتایی. کافی است چند ساعتی را با آنها بگذرانی تا از ته قلب عاشقشان شوی. عاشق تک تکشان.
سالها از آمدن اجباری من به «فرنگ» میگذرد. از شما چه پنهان، نه سرمایه ایی و نه … و نه مثل من، دوروبریهای محلم، آنهایی که ماندند و خود را به رژیم آلودند، به سرمایه میلیارد دلاری رسیدند. اگر مانده بودم، با چشم بند و زبانی لال و گوشی کر، حتما بیش از آنها، بخاطر شرایط ام، به مال و منال و .. رسیده بودم. لابد. الان که به گذشته نگاه میکنم، نه تنها پشیمان نیستم، بلکه حاضرم سرمایه جهان را با لبخند شادی یک مجاهد عوض کنم. بی شک، جشن پیروزی بر فاشیزم دینی بی همتا خواهد بود.
به امید آنروز

و اما شما آقای جلاد


همین چند روز پیش روسای جمهور فرانسه و آلمان در مراسم یادبود قربانیان فرانسوی فاشیزم آلمانی شرکت کردند. در آخرین روزهای جنگ، ششم ژوئیه ۱۹۴۴، گارد «رایش» اس اس، ۶۴۲  ساکنین غیر مسلح یک دهکده فرانسه* ، ۲۰۷ کودک در میان آنان، را در کلیسا جمع آوری کرده و ساختمان را به آتش کشیدند.
در این روزها، اسد با بمباران شیمیایی چند صد تن سوری غیر مسلح که بسیاری از آنان کودک بودند را کشت.
همین چند روز پیش بر اثر انفجار در یکی از پارکهای بغداد، مالکی ۲۷ تن عراقی غیر مسلح را کشت. اکثر کشته شدگان کودکانی بودند که در پارک بازی میکردند.
همین اول شهریور بود که دو مسجد سنی‌ها که در آن انسانهای غیرمسلح مشغول عبادت بودند، توسط حزب الله فاشیزم دینی حاکم بر ایران منفجر شد. وزیر بهداشت لبنان گفت که این دو انفجار موجب مرگ ۲۷ تن و زخمی شدن ۳۵۸ انسان گردید.
همین هفته گذشته بود که مزدوران عراقی رژیم ۵۲ تن از مجاهدان پناهنده  غیر مسلح در عراق را با دستهای بسته سلاخی کردند. تعدادی را به گروگان گرفتند.
ولی، همین چند هفته پیش بود که تظاهرات اخوان المسلمین که قرار بود به سود مرسی فاشیست مصری برگزار شود، شکست خورد.
روز و هفته‌ای نیست که تظاهرات گسترده ملت عراق علیه مالکی مزدور برگزار نشود.
همین روزها رژیم اسد به زباله دان تاریخ خواهد پیوست.
همین روزها در گوشه کنار میهنمان، از کرمان و شیراز و ، بيجار، مريوان، سقز، ديواندره، شهر کرد و خوراسگان اصفهان گرفته تا خود پایتخت، تظاهراتهای اعتراضی پا گرفت.
مهمتر از همه، همین روزها آغاز چهل و نهمین سال تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران بود.
کشتار مجاهدین اسیر بی‌سلاح و دست بسته در عراق، بی‌شک بر عزم رزمندگان آزادی در سرنگونی فاشیزم دینی و جایگزینی آن با حکومت دمکرات و مستقل صد چندان خواهد افزود. این درخت تناور قطع شدنی نیست و همواره رشد کرده و شاخ و برگ داده. سرنگونی فاشیزم دینی حتمی است. اگر که در روزهای آخرش هم نه ۵۲ تن بلکه ۵۲ میلیون از ما بکشد.
از راه دور بر گونه‌های خونین مجاهدین ایستاده بر خاک بوسه میزنم.

…………….

* نام دهکده فرانسوی Oradour-sur-Glane