هر چی بود مرد بود…


هنوز روی صندلی ننشسته بودم که از لهجه اش فهمیدم کٌرد است. پرسید که موهایم را چگونه آرایش کند. پرسیدم از کجا میاید. گفت کرد عراق است. گفتم صدام خوب بود. گفت هم خوب هم بد. مشغول برش موهایم شد که منهم رفتم توی خاطرات آنروزها.
تازه دیپلم گرفته بودم. چند ماه پیش از امتحانات نهایی، تنها مشغله فکری من و دیگر دانش آموزان، بجز چند راس که در کمیته و دیگر ارگانهای سرکوبگر رژیم حل شده و بدون دغدغه قبولی، تنها گاه گاهی سر کلاس حاضر میشدند، جنگ بود. خدمت نامقدس سربازی برای خمینی و یا فرار از کشور.
پاسدارهای محلمان، با لبخندهای مصنوعی و با سرخوردگی از عدم جذب من، بیشتر از من، منتظر پایان تحصیلم بودند و همیشه مرا رصد میکردند. مبادا از چنگشان بگریزم.
زنگ درب خانه که خورد، رفتم بازش کردم. یک ماشین جیپ دژبانی جلوی خانه پارک شده و سربازی با کلاه قرمز، نام مرا صدا کرد. گفتم برادرم هست و بیرون رفته. ورقه ایی به من داد و گفت باید خودش را معرفی کند. توی پادگان عشرت آباد، روز تقسیم شانس آورده و به دژبان مرکز افتادم.  سه ماه آموزشی، رژه بود و تمرین رژه. تنها یکبار به میدان تیر برای مشق رفتیم.
اردوگاه ابراهیم آباد اراک، تحت محافظت دژبان مرکز و چند هزار اسیر عراقی را در خود جای داده بود. گروهان ما برای شش ماه ماموریت حفاظت از آنجا را داشت. اردوگاه، گفته میشد که در زمان شاه زندان جدیدی بوده که ناتمام مانده بود.  گروهان من، زمان شاه مدتی نگاهبانی از زندان اوین را بعهده داشت. این را از لابلای حرفها و خاطرات درجه داران گروهان متوجه شده بودم. این گروهان نخستین یگانی بود که برای حفاظت اردوگاه اسرای عراقی در اراک اعزام میشد. لابد بخاطر تجربه اش.
شب هنگام تلفن صحرایی دفتر ستاد زنگ زد. گوشی را برداشتم. استوار رجبعلی روحی بود. گفت که به کمپ درجه داران اسرا بیایم. کمپ اسرا، به سه بخش، سرباز، درجه دار و افسر تقسیم شده بود. از آنجا که منشی ستاد بودم، برگه زندان انفرادی اسرا را همراه خود برداشته و به کمپ روان شدم. توی بخش درجه داران، سرباز بدون سلاح داخل کمپ، استوار رجبعلی روحی و ده اسیر روبروی هم ایستاده بودند. اتاق سیمانی بزرگی که تنها با یک لامپ آویزان از سقف نور میگرفت. استوار، کابل برق نسبتا ضخیمی در دست داشت. به اسرا دستور داد دستها را دراز کنند. به هرکدام یک ضربه به دست راست، یک ضربه به دست چپ زد. سرباز داخل کمپ، که کرد بود و من اشک در چشمانمان جاری شد. تاریکی نسبی اتاق نمیگذاشت استوار اشکهای ما را ببیند. شایدم هم نمیتوانست. نگفت جرمشان چیست. اسیران عراقی، بی هیچ لابه ایی دستها را دراز میکردند. صدا تنها از کابل برمیخواست. بیکباره، انگار مرا دعوت به غذا میکند، کابل را بسوی من دراز کرد و پرسید اگر بخواهم من هم میتوانم. صدای خفه من درآمد که نه مرسی. کم بود بگویم صرف شده. همین استوار یکی از درجه داران اسیر عراقی را یکشب آنقدر زده بود که کشته شد. مرگش را طبیعی اعلام کردند. طبیعی هم بود. اگر شما در زمستان سرد اراک، یک تن را لخت در اتاقی سیمانی بدون پنجره و بخاری بیاندازید و تا جایی که میتوانید شکنجه اش کنید، طبیعی است که میمیرد. به گمانم اسمش عبدالحمید الالمی بود.
تازه آمده بودم به خارج که در یکی از نشریه های مجاهد، امضای استوار رجبعلی روحی را دیدم. امضایش را میشناختم. چرا که برگه های مرخصی اش را من مینوشتم. امضای استوار زیر برگه بازجویی نخستین زن شهید سازمان زیر شکنجه بود: فاطمه امینی.
صدام هر چه بود، زیر قول و قرارش با مجاهدین نزد. نه از تبار خمینی بود و نه وابسته به تنها دولت اسلامی اروپا، ملکه فخیمه. صدام میلیاردهای آخوندها را قبول نکرد. بخاطر اسکان مجاهدین، امریکا بهش حمله کرد. سرش بر سر ایستادن بر عهدش بالای دار استعمار و ارتجاع رفت. آخر نه ماندگاری آخوندها و نه تعویض آنها با نیروی وابسته جایگزین، با وجود ارتش آزادیبخش در کنار مرزهای میهن، شدنی نبوده و نیست.
آرایش موهایم تمام شده بود. پس از پرداخت دستمزد، به آرایشگر گفتم، صدام هرچی بود، مرد بود. با من دست داد و لبخندی زد و گفت، افسر ارتش بوده و سیزده سال در جنگ. گفتم تف به خمینی. اوباما هم که مامور است و معذور.  

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s