یک خاطره از دوران خاطره های جاودان دوران امام جلادان


خسته و بی حوصله چند قدمی بوتیکی که درش کار میکردم به نرده آهنی رنگ و رو رفته پیاده رو تکیه زده بودم. توی خیابونی که یه روزی نامش پهلوی بود، چند روزی مصدق شد، برای همیشه دجال گونه مهر ولی عصر! (نام مستعار خمینی) برش خورد.شاید بد نیست بگویم که چند روزی پیش از آن، گشت یک اتوبوس آورده در کنار خیابان پارک کرده و به گردآوری توبه «بد حجابی» به «وظیفه الهی» اقدام کرده بود. به دوستم که با هم در بوتیک کار میکردیم ناخودآگاه با اشاره به دستگیرشدگان گفتم، بنده خداها را حتما شلاق میزنن. همین هنگام، دو خانم چادری که تا آن لحظه به ویترین نگاه میکردند، به من خیره شدند. آنی که مدام به زمین، بمانند فردی که چیزی گم کرده و یا نابیناست، نگاه میکرد، چشمهایش را آرام آرام از زمین برگرفت و توی چشمای من زل زد. دلم یهو ریخت. انگاری شاهد معجزه ایی آسمانی و شفای یک نابینا شده باشم. صدای مردانه و لحن زمختش چرت منو پاره کرد که، برادر شما از کجا میدونی شلاقشون میزنن!
خوشحالی من از اینکه فامیل درآمدیم چند لحظه ایی نپایید و دوستم پرید وسط حرفش که خواهر منظور بدی نداشته و … آنها هم ناباورانه رفتند.
همینطوری که به نرده آهنی تکیه داده و تلاش میکردم در این همهمه و صدای بوق کرکننده بیخودی ماشینها و خریدکنندگان و پیاده روندگان، به اعصابم آرامشی دهم، یک موتوری با لباس کمیته با همون سرعتی که توی خیابون میروند پیش پای من یک ترمز هالیوودی کرد.
نه گذاشت و برداشت و نه سلامی نه علیکی با جیغ بنفش که : واسه چی اینجا وایسادی!
گفتم شوربختانه شهرداری نیمکتی نگذاشته اینجا، اگر شما همت کنی و پیشنهاد دهی خیلی ممنون خواهم شد. نگاهی از بالا به پایین ام انداخت، انگار که بنده روسپی خیابانی هستم و ایشان هم مشتری آخر شب! داد زد که سربازی رفتی؟ گفتم یک بار! پرسید مگه دیگرون چند بار میرن؟ میخواستم بگم اگر بسیجی ها رو میگی اونا یک بار مصرفند. دلم میخواست سربه سرش بگذارم ولی حالش نبود. گفتم من چه میدونم. من یکبار رفتم. گفت کارت پایان خدمتت کو؟ میخواستم بگم شما دژبان مملکت که نیستی به تو چه! به دوستم که آمده و کنارم ایستاده بود گفتم به خونه ما زنگ بزن برادرم بیاره. کم کم صاحبان مغازه های اطراف که من را هم میشناختند دور ما جمع شدند. دوستم آمد و گفت برادرت تو راهه. شانس آوردم که خانه مان دور از محل نبود. اینجا کمیته چی گفت اینجا وایستادی زن  و بچه! مردم رو چشم چرانی کنی. معلوم بود بهانه دیگری نداشت.پاسخ دادم اگر بخواهم اینکار را بکنم توی بوتیک انجام میدهم که شما مزاحم ام نشوی! گفت خیلی حرف میزنی! گفتم تا حالا پاسخ پرسشهای شما را دادم. گفت بشین، با اشاره به ترک موتورش! بریم کمیته. گفتم الان وقت کارم هست، باشه یه وقت دیگه. اومد به من حمله کنه که جمعیت متشکل از صاحبان و کارکنان اطراف جلویش رو گرفتند. طوری که دیگر نه من میدیدمش نه اون من را. در این میان برادرم با کارت پایان خدمت رسید. کارت را بهش نشان دادم. نگاهی کرد، بهم پس داد ولی ولکن نبود. خلاصه جمعیت دوره اش کرد تا سوار موتورش شد و رفت. من هم چند روز پس از آن، دیگر به بوتیک نرفتم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s