کاسبکاری


خشکشویی محل ما دست یدالله خان در دوران شاه نامش تاج بود. عکس تاج شاه بالای سربرگ هر رسید خشکشویی به رنگ آبی را هر وقت دست پدر مصدقی ام میدادم غری میزد و پرت میکرد توی کشوی میزش و من میدونستم هفته دیگه همین آش و همین کاسه هست. امکان نداشت که از جلوی خشکشویی رد نشی و یدالله خان و برادرش رو مشغول کار نبینی. صدای دستگاههای بخار اتو، بوی مواد پاک کننده، لباس همیشه اتو کشیده و صورت سه تیغه هر دو خوب به خاطرم مانده است. خشکشویی محل ما نخستین مغازه ایی بود، گمانم ۲۳ یا ۲۴ بهمن ۵۷ بود، که نامش را تغییر داد. شد خشکشویی امام! یدالله خان و برادرش ریش گذاشتند. پیراهن را از شلوار به بیرون انداختند. هیچ تغییر دیگری در خشکشویی محل ما رخ نداد.

حسن آقا سبزی فروش محل ما بود. با لنگای دراز و ریش پریشون در همه فصول. چه در زمان شاه چه در زمان خمینی. حسن آقا پاسبان باز بود. نمیدانم قوری چای را در کجا سبزی فروشی اش پنهان میکرد. ولی همیشه با روی باز و یک استکان چای به استقبال پاسبانهای محل تا دم درب مغازش میامد. پس از انقلاب کمیته چی ها با ماشینهای ۴ولگرددیوس (4WD تویوتا) که جلوی مغازه اش پارک میکردند، مطمئن بودند که پیاده نشده، قوری چای در مسیر استقبال از آنهاست. تغییر لباس فرمها تنها دگرگونی از شاه به خمینی در زندگی حسن آقا بود.

بقال محل ما علی آقا بود. دوران شاه، صبح اول وقت یکی دوتا شیشه شیر با درب ورق آلومینیومی از مغاره اش به خانه میاوردم و در راه مدرسه ازش یا پیراشکی میخریدم. یا کیکهای فرانسوی همراه با خوش و بش چند دقیقه ایی. یا بعد از ظهرها پس از گل کوچیک همگی میریختیم توی مغازه اش برای کولا و کانادا درای. همیشه خوش رو بود. پس از به قدرت چپانده شدن خمینی و آغاز جنگ و آمدن دوران کوپنی، دیگر علی آقا جواب سلام را سربالا میداد. برای خودش کسی شده بود و بجز آخوند نماز جماعت محل کسی رو تحویل نمیگرفت. مواد غذایی کوپنی را نمیفروخت. میگفتند که بخشی از آن به «بیت امام جماعت مسجد» رهنمون میشود. بخشی اش را هم در بازار سیاه به فروش میرساند.

آخرین کاسبی که خوب به یادم مانده همین آخوند نماز جماعت محل ما بود. خیلی ملات بود. چند ماه مانده به انقلاب که آخوندهای پنج تومنی حرمتی یافته و از سوراخهایشان به بیرون خزیده بودند، او در تشویش بسر میبرد. چرا که عضوء حزب رستاخیز و رئیس منطقه ایی حزب بود. همو بود که همیشه به پدرم فشار میاورد عضوء شود و او هم بخاطر عشق به مصدق هیچگاه نپذیرفت. یادم هست که در همین چند ماه پیش از انقلاب که آخوندها به یاری امدادهای غیبی روی بورس بودند، مردم محل هم جو گیر شده و یکبار به درب خانه اش رفته و چند ساعتی بی حاصل منتظر مانده بودند که او را مثل علم حضرت عباس جلوی تظاهراتشان روی دست بگیرند. حاج آقا درب خانه را هم باز نکرده بود که به ملت حاضر در صحنه پاسخی تف کند. بهر رو ایشان پس از انقلاب به پست ریاست یکی از دوایر سیاسی ایدئولوژیک ارتش رسید. همیشه چندتا مسلح همراهی اش میکردند و کلی به پول و پله رسید و دیگر خانه مردم برای روضه و چشم چرونی نرفت.

Advertisements

فراگیری دمکراسی در کشوری استبداد زده


دوران مدرسه برای من پر از تنش بود. آموزگار زن با لباس فرم زیبای سپاه دانش پس از انقلاب با یک ریشوی شلوار سربازی جایگزین شد. کتاب درسی تعلیمات دینی، برگردان درس عربی هذا اﻟﺒﻘﺮة الجمیل در دوران شاه،  برای ما هذا اﻟﺒﻘﺮة اﻟﻤﻠﻌﻮن شد. با چماق خمینی، مشهدمحمدعلی‌حداد برای خودش کسی شده بود. این چماق، بر سر دانش آموزان هم سن و سال من فرود آمد. آنهایی که در تظاهرات دانش آموزی برای ایرانی بهتر شرکت کرده بودند.
امری که دگرگون نشد. انتخاب مبصر و ناظم مدرسه بود. تنبل ترین، کودن ترین ولی بزرگترین دانش آموز از دید جثه و وزن، به مبصری انتخاب میشد. وظیفه ایشان، به آماده کردن لیست حاضر و غیاب، بیرون کردن دانش آموزان بهنگام زنگ تفریح خلاصه میشد. باج همیشگی من اگر در زمان شاه بخشی از تغدیه رایگانم بود، در زمان خمینی به پرکردن ورق امتحانی مبصر تبدیل شد.
در همان دوران مدرسه، خیلی چیزها آموختم. مهمترینش نبود دمکراسی در جامعه ام بود. و اینکه تا هنگامیکه یک مبصر گردن کلفت بدون انتخاباتی دمکراتیک با شرکت همه دانش آموزان کلاس انتصاب میشود و ناظم در مدارس هست، درکی از دمکراسی در جامعه رشد نخواهد کرد.