درخواست مهدی رفسنجانی برای رسیدگی به دزدیهای مجتبی خامنه ایی


مهدی رفسنجانی که هم اکنون در اوین بسر میبرد، با  توییتی خواستار رسیدگی به دزدیهای مجتبی خامنه ایی، فرزند رهبری نظام شد. وی از جمله دزدیهای مجتبی خامنه ایی را امتیاز ایرانسل، فروش نفت به بهای ارزان به خانواده سلطنتی انگلیس ، انباشت  ۱و۶ میلیارد پوند در بانکهای انگلیس، مبالغ زیادی در بانکهای آسیایی و دیگر کشورهای اروپایی منجمله سوئیس، قاچاق ۸و۵ تن شمش طلا به ترکیه، نزديك به دو مليون چهارصد هزار دلار پول نقد در مسكو، ارمنستان و گرجستان ، املاك زيادي مثل هتلهاي پنج ستاره و خانه هاي آنچناني در مسكو، ايروان، عشق آباد و دبي، يك كارخانه مواد غذايي در مسكو ، از بزرگترين كارخانه هاي مواد غذايي دنيا، يك كارخانه صنعتي در ايروان، قاچاق ارز، کمیسیون خرید اسلحه و فروش نفت… اعلام کرد. وی ادعا کرد که پول مجتبي خامنه اي به ميزاني است كه بودجه سه سال ايران  را تامين ميكند. مهدی رفسنجانی در این توئیت گفت که دستگیری و محاکمه وی، برهم زدن قواعد بازیست که سران نظام در این ۳۷ ساله به آن پایبند بوده اند. وی توئیت خود را با این نوشته که « گر حکم شود که دزد گیرند، در نظام همه را گیرند» به پایان برد.

Advertisements

صلح طلبی آخوندی


یادمه قدیما وقتی آدمی بخاطر کهولت سن میمرد، همه دروهمسایه ها هاج و واج میموندند که این بابا چرا رفت. خمینی که از سفر فرنگ به تهرون اومد، مردم خیابونها را برای ورودش شستن. مردشوربرده یکراس رفت گورستون. یه سری، مردمی که از سر ناآگاهی دنبالش راه افتادن گمون بردن که آغا بنا به شغلش قراره یه روضه سر قبر بخونه و یه اشکی از مرده ها بگیره، ولی خمینی میدونس اونایی که از سر ناآگاهی دنبالش تا گورستون کشونده، بزودی جاشون همونجاس. خواس اونا رو با محیط آشنا کنه.
خدمت اونایی که نبودن عرض کنم که آغا معطل نکرد. از همون اول کل العرض الکربلا و کل الیوم العاشورا شد. کشته های قیام تا بهمن ۵۷ برای امام کم بود. برای همین اگه به عکسای اونوقتش نگا کنین همش خون توی چشماشه. آخه این اماله با سن بالاش وقت زیادی برای کارهای بسیاری که قرار بود راس و ریس کنه، نداش. از پشت بوم همون مدرسه رفاه شروع کرد. تا سی خرداد ۶۰ تا تونس توی کوچه پس کوچه ها و سر در دانشگاه رو مردم تیغ کشید. خدمتتون عرض کنم که ارضاء نشد که نشد. تا اینکه تو سی خرداد ۶۰ تظاهرات مجاهدین دیگه حوصله اش سررفت و اون جمله معروفش بسم ال قاسم الجوارین رو جیغ زد و کشتار رو سیستماتیک جلو برد. بهونه اش این بود که انقلابی عمل نکرده بود، که خودش نیشکی و نیشخندی بود به ملت انقلاب کرده.
بعدش هم جنگ جنگ تا پیروزی و از این حرفها. خداوکیلی اگه از سازندگی و تکامل و پیشرفت مثل یابو بیخبر بود، از قتال کلی چیز میدونست. دوروبریهای عقب مونده خودش هم که تا پیش ازقیام ۵۷ یا با پنج تومن روضه زندگی زالووار خودشون رو داشتن و یا از کاسبای محل تلکه میگرفتن یا نون حلالشون رو از فروش بنگ درمیاوردن و خواب یک تویوتا و ویلا و کلت بغلی رو هم تا اونوقت نمیدیدن با جدیت یک حزب الهی کم مایه نذاشتن. حتی کاسه لیسان حزب طراز نوین و اکثریتی هم پشتش محکم واستادن. الانم توی ال ای در خدمتن.
از موضوع دور شدیم، باری، وقتی هم که توی ایرون خودمون توی کشتارگاهاش خون تا زانو بالا اومد اونم واسه یه شبکاری، و الباقی تو زندون. مجبور شد فرضیه الهی شو توی کشورهای دیگه انجام بده. تا اینکه قیام ۸۸ دوران طلایی امام رو زنده کرد. و همه باندهای رژیم از یمین تا یسارش رخصت پیدا کردن دوباره خاطرات امام رو زنده کنن.
حالا شما همه اینها رو جمع بزن، وقتی که راهی بجز مبارزه مسلحانه برای مردم باقی نموند و نمونده، همه دلواپسان کراواتی و عمامه به سر رژیم، گربه عابد شده و خشونت! علیه آخوندها را محکوم میکنن! از همه خنده دار ترشون آخوند نایاکیهای کراواتین.
لاتهای تهرون وقتی دعوا با کسی داشتن تنهایی نمیرفتن. اول دعوا لاته شروع به زدن میکرد، تا که طرف با سر و صورت خونی به خودش میومد و از خودش دفاع میکرد، دوستای لاته میرختن وسط و دستای طرف رو میگرفتن و شعار میدادن بابا کنار بیاین، صلوات! بفرستین و دعوا اصولا کار خشنیه. همین کاری که کرمهای تن لش آخوندها از تهرون گرفته تا ال ای، چه مجازی چه مادی، همه هم کت و شلواری مشغول انجام وظیفه شون هستن.
من میگم، اگه مبارزه مسلحانه برای برچیدن پلیدترین نوع حکومت در ایران در همه تاریخش، که نوم چنگیز و مغول و اسکندر و عرب رو سپید کرده، خشونته، من یکی خیلی خشنم! شما رو نمیدونم.

با امام در نجف | خاطرات آیت اله رفسنجانی


بیتوته امام در نجف

 

به گزارش پایگاه خاطره پراکنی آیت اله هاشمی رفسنجانی، در متن خاطرات منتشر شده «نجف  با امام» ایشان آمده است:

اردیبهشت ۵۳ نجف
پس از نماز ظهر عازم بازار صرافهای نجف شدم. یکساعت منتظر تاکسی بودم. بیست و یک دینار بابت هفت دقیقه راه پرداختم. به بازار رسیدم. وارد بازار و از کنار حجره ها رد شدم.  پس از حدود دو ساعت و ۳۳ دقیقه و ۶۵ ثانیه یک صرافی اتفاقی به تورم خورد. به صرافی دخول کردم. اسکناسهای سبز، وجوه شرعی را که برای امام جمع آوری شده بود را روی میز صراف ریختم. چک و چونه زیادی با ایشان داشتم. پس از رد و بدل ارز، دلارها را با حوصله چارلا توی عمامه ام جا سازی کردم. به خرابه ایی که امام در آنجا اسکان داده شده بود برگشتم. یواشکی از کنار خامنه ایی که به دیوار کاهگلی تکیه داده و چرت میزد، گذشتم. خدمت امام رسیدم. از قصدم برای سفر به ایالتهای امریکا برای امام تعریف کردم. از خوشحالی پرپر زدند. مرتب میپرسیدند برنامه لاس و گاس توی سفرم هست یا خیر. خیلی دلشان میخواست همراه باشند. امریکا موافقت نمیکرد. بهانه شان این بود که شرایط سیاسی برای حضورشان آماده نیست. از پول صرافی چیزی به ایشان نگفتم. سالها پیش یک رادیو «ارسر» به قیمت ۴۰۰ تومان از مغازه ایی در خیابان حرم قم بنام «الکترولوکس» قسطی خریده بودم که هنوز قسطش را پرداخت نکرده بودم. یا امام موضوع را درمیان گذاشتم. قرار شد امام با شبکاری در حرم نجف و کار جمعه سر قبور نجف، پرداخت قسطها را متقبل شود. تفاوت هایی در برخی تعابیر داشتیم. مفصل درباره اش بحث کردیم. امام سر جریان کاپیتولاسیون هنوز از من کدورت داشتند. توی قضییه کاپیتولاسیون من کپی مصوبه مجلس و مصوبه مجلس سنا و اسناد پیمان وین را از سفارت امریکا گرفتم و خدمت امام بردم که امام سخنرانی نیرومندی علیه کاپیتولاسیون کردند و بخاطرش تبعید شدند. این ها رو از چشم من میدیدند. با  بغض با من صحبت میکردند. قصد کناره گیری از سیاست داشتند. دلشان برای گرفتن  گریه و دیزی کنار حرم، لک میزد. خامنه ایی که کنار نردبان چوبی چپق میکشیدند بطرف ما آمد. برای اولین بار پس از رسیدن به نجف از دیدن قیافه اش مشعوف شدم. توی مسیر نجف بوی گند جورابش همه مسافران را کلافه کرده بود. نعلینش را زیر سر گذاشته بود و خوابیده بود. چیزی نمانده بود مسافران در خواب خفه اش کنند. الحمدالله با وساطت من بخیر گذشت. نگذاشتم بفهمد جانش را مدیون من است. خامنه ایی پرسید چرا کُپ کردیم.  امام بغض کرده بودند و دیگر حرفی نمیزدند. تنها سر مبارکشان مثل برف پاک کن اتوبوس اینطرف و اونطرف میرفت.  حرفهایم تمام شده بود.  قیام کردم و خدمت امام  بازی تیله را پیشنهاد کردم. به سختی پذیرفتند. قرار بر مونوپولی بازی مورد علاقه امام بود. به توصیه من والده شان کارتها را قایم کرده بودند. جایش را نمیگفتند. امام عادت داشتند همیشه جر بزنند. طبق معمول کار به کتک کاری و پاره کردن کارتها میکشید.  با حضرت امام رفتیم جلوی خانه تیله بازی.  تازه دست اول را بازی نکرده بودیم، سر و کله  خامنه ایی پیدا شد. امام با شامه تیز حوزوی شان  از دور که او را دید گفتند این تخم سگ باز نئشه کرد.  خامنه ایی با زرنگی خاص خودش چند کیلو تریاک در بدنش جا سازی کرده بود. من مخالف بودم. نظرم این بود که در محل تهیه شود. به نصیحتهای من گوش نداد.  خدا شاهده توی سن بالا چوب همان جاسازیهای را هم خورد.  آفتابه آب طلای امام دست خامنه ایی بود. فکر کردم حتما برای در آوردن یک مثقال میرود کنار دیوار.  خامنه ایی یواش یواش بسوی ما آمد و توی دو خانه تیله مان آب ریخت و در رفت. امام با یک حالت عصبی به چشمان من خیره شدند و پس از ۳۹ دقیقه سکوت، وصیت کردند مواظب این ولدالزنا باش. والده ۱۰ ساله امام، مادر آقا مصطفی با قنداق از پشت چیزی شبیه پنجره مشغول تماشای ما بود. موقع برگشت به قم،  خامنه ایی را در دفتر ایران پیمای نجف قال گذاشتم.

کاسبکاری


خشکشویی محل ما دست یدالله خان در دوران شاه نامش تاج بود. عکس تاج شاه بالای سربرگ هر رسید خشکشویی به رنگ آبی را هر وقت دست پدر مصدقی ام میدادم غری میزد و پرت میکرد توی کشوی میزش و من میدونستم هفته دیگه همین آش و همین کاسه هست. امکان نداشت که از جلوی خشکشویی رد نشی و یدالله خان و برادرش رو مشغول کار نبینی. صدای دستگاههای بخار اتو، بوی مواد پاک کننده، لباس همیشه اتو کشیده و صورت سه تیغه هر دو خوب به خاطرم مانده است. خشکشویی محل ما نخستین مغازه ایی بود، گمانم ۲۳ یا ۲۴ بهمن ۵۷ بود، که نامش را تغییر داد. شد خشکشویی امام! یدالله خان و برادرش ریش گذاشتند. پیراهن را از شلوار به بیرون انداختند. هیچ تغییر دیگری در خشکشویی محل ما رخ نداد.

حسن آقا سبزی فروش محل ما بود. با لنگای دراز و ریش پریشون در همه فصول. چه در زمان شاه چه در زمان خمینی. حسن آقا پاسبان باز بود. نمیدانم قوری چای را در کجا سبزی فروشی اش پنهان میکرد. ولی همیشه با روی باز و یک استکان چای به استقبال پاسبانهای محل تا دم درب مغازش میامد. پس از انقلاب کمیته چی ها با ماشینهای ۴ولگرددیوس (4WD تویوتا) که جلوی مغازه اش پارک میکردند، مطمئن بودند که پیاده نشده، قوری چای در مسیر استقبال از آنهاست. تغییر لباس فرمها تنها دگرگونی از شاه به خمینی در زندگی حسن آقا بود.

بقال محل ما علی آقا بود. دوران شاه، صبح اول وقت یکی دوتا شیشه شیر با درب ورق آلومینیومی از مغاره اش به خانه میاوردم و در راه مدرسه ازش یا پیراشکی میخریدم. یا کیکهای فرانسوی همراه با خوش و بش چند دقیقه ایی. یا بعد از ظهرها پس از گل کوچیک همگی میریختیم توی مغازه اش برای کولا و کانادا درای. همیشه خوش رو بود. پس از به قدرت چپانده شدن خمینی و آغاز جنگ و آمدن دوران کوپنی، دیگر علی آقا جواب سلام را سربالا میداد. برای خودش کسی شده بود و بجز آخوند نماز جماعت محل کسی رو تحویل نمیگرفت. مواد غذایی کوپنی را نمیفروخت. میگفتند که بخشی از آن به «بیت امام جماعت مسجد» رهنمون میشود. بخشی اش را هم در بازار سیاه به فروش میرساند.

آخرین کاسبی که خوب به یادم مانده همین آخوند نماز جماعت محل ما بود. خیلی ملات بود. چند ماه مانده به انقلاب که آخوندهای پنج تومنی حرمتی یافته و از سوراخهایشان به بیرون خزیده بودند، او در تشویش بسر میبرد. چرا که عضوء حزب رستاخیز و رئیس منطقه ایی حزب بود. همو بود که همیشه به پدرم فشار میاورد عضوء شود و او هم بخاطر عشق به مصدق هیچگاه نپذیرفت. یادم هست که در همین چند ماه پیش از انقلاب که آخوندها به یاری امدادهای غیبی روی بورس بودند، مردم محل هم جو گیر شده و یکبار به درب خانه اش رفته و چند ساعتی بی حاصل منتظر مانده بودند که او را مثل علم حضرت عباس جلوی تظاهراتشان روی دست بگیرند. حاج آقا درب خانه را هم باز نکرده بود که به ملت حاضر در صحنه پاسخی تف کند. بهر رو ایشان پس از انقلاب به پست ریاست یکی از دوایر سیاسی ایدئولوژیک ارتش رسید. همیشه چندتا مسلح همراهی اش میکردند و کلی به پول و پله رسید و دیگر خانه مردم برای روضه و چشم چرونی نرفت.

گزارش میدانی | جشن خیابانی ظریف


zarif_atomتهران، پاسی از شب گذشته پس از توافق بر سر شرایط بیانیه چارچوب تفاهم ادامه مذاکره